تبلیغات
أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی


WeblogSkin

أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ


شهید رجبعلی آهنی

ابر برچسب ها

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فی آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ






همدمی ‌نیست‌ در این ‌وادی‌ وهم ‌آلوده

کی‌ شود سینه٬ ز هر غصه ‌و غم ‌آسوده

شد جهان ٬دار مکافات ‌و عذابم‌ بسیار

هست‌ جانی‌ و دلی ‌خون ‌ز ره‌ پیموده

یک‌ نشانی ز محبت ‌به‌ من ‌ارزانی دار

دل بی‌عشق بود٬ زندگی‌اش بیهوده

پر شده زندگی خلق ز اندوه و ملال

خرم آنی که ‌به‌ شادی کسان افزوده

کاش ‌می‌شد به ‌همه‌ مهر و صفا می‌دادم

شادمان آن‌که غمی را ز دلی بزدوده

دل او شاد٬ به دنیا و به روز آخر

هر که در حد توان خادم مردم بوده

شده پر جور و جفا٬ رنگ‌ و ریا این عالم

سینه‌ی پر ز محبت٬ شده بد آزرده

دل من پر شده از کینه ٬نجاتم‌بدهید

نیست ‌شایسته‌ی‌ حامی‌که ‌بود افسرده

شده‌ آویزه‌ی ‌گوشم‌ که ‌خدا بخشنده ‌است

سخنی را که ‌خدا٬ خود همه ‌جا فرموده

شب و روزم گذشت به هزار آرزو

نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است
همه جا «لاشریک... »،  همه جا  «وحده... »

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با مِی نشین
هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه‌اش هوی و های، همه‌اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم  مال او

هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان !
هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

بِبَریدم به دوش، به کوی می‌فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو...



هی میرویم و جاده به جایی نمی رسد

قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد

 

چون کوه، پای حرف خودم  ایستاده ام

کوهی که ایستاده، به جایی نمی رسد!

 

دریا هنوز هست ولی مانده ام چرا

این رود بی اراده به جایی نمی رسد؟!

 

دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است

دنیا که صاف و ساده به جایی نمی رسد!

 

تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم

هرگز کسی پیاده به جایی نمی رسد

 

ما را برای در به دری آفریده اند

هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد

 

 

                                                                                                                                                                                                              حسین طاهری





یا رب دعای خسته دلان ...مستجاب کن...




از یه سنی به بعد دیگه نمی­شه دوست صمیمی پیدا کرد...باید مراقب قدیمی ها بود...

با جدید ها هم هیچ وقت نمی­شه صمیمی شد

حتی اگه زمان زیادی رو هم با هاشون گذروند...



احساس میکنم که نباشی بهار نیست
شعری میان دفتر این روزگار نیست
معطوف می­شود به شما حس واژه ها
آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟
من با سروده های همه شرط بسته ام
بیتی بدون نام شما ماندگار نیست
سین سلام سفره ی تحویل سال نو
معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟
روزی ظهور می­کنی و میرسد بهار
اما به ماه وسال و زمان اعتبار نیست
تقویم هم به گفته ام اقرار می­کند
سوگند می­خورد که نباشی بهار نیست


گل های عالم را معطر كرده بویت
ای آن كه می گردد زمین در جست و جویت

یادش بخیر آن روزها ریحان به ریحان
می چید پیغمبر بهشت از رنگ و بویت

سیاره ها را در نخی می چیدی آرام
می ساختی تسبیحی از خاک عمویت

برداشتند از سفره ات نان، مردم شهر
جرعه به جرعه آب خوردند از سبویت

درهای رحمت باز می شد با دعایت
دردا كه می بستند درها را به رویت

تاریخ می داند فدک تنها بهانه است
وقتی بهشت آذین شده در آرزویت

وقتی منزه گشته خاک از سجده هایت
وقتی مطهر می شود آب از وضویت

چادر حمایل می كنی از حق بگویی
حتی اگر یك شهر باشد روبرویت

برخاستی با آن صفت های جلالی
این بار آتش می چكید از خلق و خویت

حتی زمان می ایستد از این تجسم
تو سوی مسجد می روی مسجد به سویت

از های و هو افتاد دنیا با سکوتت
دنیا به آرامش رسید از های و هویت

از بانگ بسم الله رحمن الرحیمت
از آن نهیب الذین آمنویت

تو خطبه می خواندی و می لرزید مسجد
ذرات عالم یک صدا لبیک گویت

خطبه به اوج خود رسید آن جا كه می ریخت
مدح علی حیدر به حیدر از گلویت

گفتم علی... او قطره قطره آب می شد
آن شب كه روشن شد سپیدی های مویت

آن شب كه زخم تو دهان وا كرد آرام
زخم تو آری زخم آن رازِ مگویت

هنگام دفن تو علی با خویش می گفت
رفتی ولی پایان نمی یابد شروعت...

 



سلام حضرت باران اجازه می خواهم
و با اجازه تان شعر تازه می خواهم

بیا که غصه شد عادت، بیا که غم داریم
میان فصل زمستان ، بهار کم داریم

به اشک و گریه بی اختیار می خندند
بیا ببین که بر این انتظار می خندند

بیا عدالت مطلق مسیر می خواهد
سپاه منتظرانت امیر می خواهد

زمین و کل زمان را بیا و زیبا کن
حکومت علوی را دوباره برپا کن

بیا و این غم و این انتظار را بردار
به کعبه تکیه بزن ، ذوالفقار را بردار

ببند بر سرت عمامه پیمبر را
دوباره زنده بکن اعتبار حیدر را

بیا بگیر به شمشیر انتقام علی
تو انتقام همان سیلی به مادر را

بیا مدینه و روضه بخوان کنار بقیع
بخوان که اشک بریزیم بغض آن در را

و روضه روضه سری هم به کربلا بزنیم
بخوان تو بوسه ی خنجر به روی حنجر را

تمام کرب و بلا را ببار ای باران
ببار غربت این خواهر و برادر را

سپس کنار همین کاروان برو تا شام
ببین وداع سری با سه ساله دختر را

ببخش حضرت بارانببخش حال مرا
ببخش تا که بگویم کلام آخر را :

اگرچه این شب هجران هنوز تاریک است
آهای مردم دنیا ظهور نزدیک است

اللّهم عجّل لولیّک الفرج

 



تعداد صفحات : 32

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |