تبلیغات
أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی


WeblogSkin

أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ


شهید رجبعلی آهنی

ابر برچسب ها





یا رب دعای خسته دلان ...مستجاب کن...




از یه سنی به بعد دیگه نمی­شه دوست صمیمی پیدا کرد...باید مراقب قدیمی ها بود...

با جدید ها هم هیچ وقت نمی­شه صمیمی شد

حتی اگه زمان زیادی رو هم با هاشون گذروند...



احساس میکنم که نباشی بهار نیست
شعری میان دفتر این روزگار نیست
معطوف می­شود به شما حس واژه ها
آقا خودت بگو مگر این افتخار نیست؟
من با سروده های همه شرط بسته ام
بیتی بدون نام شما ماندگار نیست
سین سلام سفره ی تحویل سال نو
معنای این قصیده مگر انتظار نیست؟
روزی ظهور می­کنی و میرسد بهار
اما به ماه وسال و زمان اعتبار نیست
تقویم هم به گفته ام اقرار می­کند
سوگند می­خورد که نباشی بهار نیست


گل های عالم را معطر كرده بویت
ای آن كه می گردد زمین در جست و جویت

یادش بخیر آن روزها ریحان به ریحان
می چید پیغمبر بهشت از رنگ و بویت

سیاره ها را در نخی می چیدی آرام
می ساختی تسبیحی از خاک عمویت

برداشتند از سفره ات نان، مردم شهر
جرعه به جرعه آب خوردند از سبویت

درهای رحمت باز می شد با دعایت
دردا كه می بستند درها را به رویت

تاریخ می داند فدک تنها بهانه است
وقتی بهشت آذین شده در آرزویت

وقتی منزه گشته خاک از سجده هایت
وقتی مطهر می شود آب از وضویت

چادر حمایل می كنی از حق بگویی
حتی اگر یك شهر باشد روبرویت

برخاستی با آن صفت های جلالی
این بار آتش می چكید از خلق و خویت

حتی زمان می ایستد از این تجسم
تو سوی مسجد می روی مسجد به سویت

از های و هو افتاد دنیا با سکوتت
دنیا به آرامش رسید از های و هویت

از بانگ بسم الله رحمن الرحیمت
از آن نهیب الذین آمنویت

تو خطبه می خواندی و می لرزید مسجد
ذرات عالم یک صدا لبیک گویت

خطبه به اوج خود رسید آن جا كه می ریخت
مدح علی حیدر به حیدر از گلویت

گفتم علی... او قطره قطره آب می شد
آن شب كه روشن شد سپیدی های مویت

آن شب كه زخم تو دهان وا كرد آرام
زخم تو آری زخم آن رازِ مگویت

هنگام دفن تو علی با خویش می گفت
رفتی ولی پایان نمی یابد شروعت...

 



سلام حضرت باران اجازه می خواهم
و با اجازه تان شعر تازه می خواهم

بیا که غصه شد عادت، بیا که غم داریم
میان فصل زمستان ، بهار کم داریم

به اشک و گریه بی اختیار می خندند
بیا ببین که بر این انتظار می خندند

بیا عدالت مطلق مسیر می خواهد
سپاه منتظرانت امیر می خواهد

زمین و کل زمان را بیا و زیبا کن
حکومت علوی را دوباره برپا کن

بیا و این غم و این انتظار را بردار
به کعبه تکیه بزن ، ذوالفقار را بردار

ببند بر سرت عمامه پیمبر را
دوباره زنده بکن اعتبار حیدر را

بیا بگیر به شمشیر انتقام علی
تو انتقام همان سیلی به مادر را

بیا مدینه و روضه بخوان کنار بقیع
بخوان که اشک بریزیم بغض آن در را

و روضه روضه سری هم به کربلا بزنیم
بخوان تو بوسه ی خنجر به روی حنجر را

تمام کرب و بلا را ببار ای باران
ببار غربت این خواهر و برادر را

سپس کنار همین کاروان برو تا شام
ببین وداع سری با سه ساله دختر را

ببخش حضرت بارانببخش حال مرا
ببخش تا که بگویم کلام آخر را :

اگرچه این شب هجران هنوز تاریک است
آهای مردم دنیا ظهور نزدیک است

اللّهم عجّل لولیّک الفرج

 

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا...
جوی و دو جفت چکمه و گِل بود و ما دو تا ...

وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت
تصدیق گفته های «هگل» بود و ما دو تا ...

روز قرار اول و میز و سکوت و چای
سنگینی هوای هتل بود و ما دو تا ...

افتاد روی میز ورق‌های سرنوشت
فنجان و فال و بی‌بی و دل بود و ما دو تا ...

کم کم زمانه داشت به هم می‌رساندمان
در کوچه ساز و تنبک و کِل بود و ما دو تا ...

تا آفتاب زد همه جا تار شد برام
دنیا چقدر سرد و کسل بود و ما دو تا ...

از خواب می‌پریدیم که این ماجرا فقط
یک آرزوی مانده به دل بود و ما دو تا ...

نجمه_زارع


گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود


گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست می رود

اول اگر چه با سخن از عشق آمده
آخر خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پست می رود

هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست می رود

گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست می رود

اینجا یکی برای خودش حکم می دهد
آن دیگری همیشه به پیوست می رود

این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست
تیریست بی نشانه که از شصت می رود

بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند
اما مسیر جاده به بن بست می رود



"
افشین یداللهی "




من چه خاکی سر آن خاطره ها بگذارم


تو اگر سایه به دیوارِ کسی بگذاری؟؟؟؟



فقط به خاطر تو




تعداد صفحات : 31

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |