تبلیغات
أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ
منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی


WeblogSkin

أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ


شهید رجبعلی آهنی

ابر برچسب ها

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این، که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی، کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع




نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس


که بال مرغ آوازم شکسته ست


نمی دانم چه می خواهم بگویم
...
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ


گهی می سوزدم گه می نوازد


گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است


سیه داروی زهرآگین اندوه


فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ


که می کوبد سر شوریده بر سنگ


سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد


شرنگ خشمش از نیش جگر سوز


پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش


که بی سامان به ره افتد شبانگاه


درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم


غمی ‌افتاده ، دردی گریه آلود


" نمی دانم چه می خواهم بگویم "

                                                                                                             هوشنگ ابتهاج



" خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

سکوت کردی و این اول شنیدن بود
سکوت کردن تو لب گشودن من بود

به چشم‌های تو سوگند می‌خورم که دلم
به بازگشتن تو، ماندن تو، روشن بود

من و تو در نظر دوست چون گُلیم و بهار
همین علاقه ما خار چشم دشمن بود

ببین حکایت انسان و عشق دور از هم
حکایت تن بی جان و جان بی تن بود

تو دل بریده‌ای از من چنان که رود از کوه
سرت بلند! که روزی به شانه من بود...

امشب به ساز خاطره مضراب می زنم
مضراب را به یاد تو بی تاب می زنم

آری کویر عاطفه‌ام تشنه توام
دل را به یاد توست که بر آب می زنم

فانوس آسمانی و من هم ستاره وار
چشمک به سوی زورق مهتاب می زنم

رفت آن شبی که اشک مرا خواب می ربود
« امشب به سیل اشک ره خواب می زنم »

بین هجوم این همه تصویر رنگ رنگ
تنها نگاه توست که در قاب می زنم

حسین منزوی

در هر حرفه‌ای که هستیم، اجازه ندهیم با مشکلات آزرده‌خاطر شویم و نگذاریم بعضی لحظات تأسف‌بار که برای هر ملتی پیش می‌آید ما را به اندوه و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌هایمان زندگی کنیم و برای اعتلای خود و پیشرفت کشورمان تلاش کنیم. هر پاداشی که زندگی به تلاش‌هایمان بدهد و یا ندهد؛ هنگامی‌که به پایان تلاش‌هایمان نزدیک می‌شویم، هر کدام‌مان این حق را داریم که با صدای بلند بگوئیم: «آنچه را که در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام.»

                                                                                                                                    لوئی پاستور

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فی آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ






همدمی ‌نیست‌ در این ‌وادی‌ وهم ‌آلوده

کی‌ شود سینه٬ ز هر غصه ‌و غم ‌آسوده

شد جهان ٬دار مکافات ‌و عذابم‌ بسیار

هست‌ جانی‌ و دلی ‌خون ‌ز ره‌ پیموده

یک‌ نشانی ز محبت ‌به‌ من ‌ارزانی دار

دل بی‌عشق بود٬ زندگی‌اش بیهوده

پر شده زندگی خلق ز اندوه و ملال

خرم آنی که ‌به‌ شادی کسان افزوده

کاش ‌می‌شد به ‌همه‌ مهر و صفا می‌دادم

شادمان آن‌که غمی را ز دلی بزدوده

دل او شاد٬ به دنیا و به روز آخر

هر که در حد توان خادم مردم بوده

شده پر جور و جفا٬ رنگ‌ و ریا این عالم

سینه‌ی پر ز محبت٬ شده بد آزرده

دل من پر شده از کینه ٬نجاتم‌بدهید

نیست ‌شایسته‌ی‌ حامی‌که ‌بود افسرده

شده‌ آویزه‌ی ‌گوشم‌ که ‌خدا بخشنده ‌است

سخنی را که ‌خدا٬ خود همه ‌جا فرموده

شب و روزم گذشت به هزار آرزو

نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است
همه جا «لاشریک... »،  همه جا  «وحده... »

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با مِی نشین
هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه‌اش هوی و های، همه‌اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم  مال او

هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان !
هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

بِبَریدم به دوش، به کوی می‌فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو...



تعداد صفحات : 33

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |