منوی اصلی
مطالب پیشین
موضوعات وبلاگ
تدبر در قرآن
آیه قرآن
لینک دوستان
پیوندهای روزانه
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • کل بازدیدها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین به روز رسانی :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
درباره

آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
دانشنامه سوره ها
سوره قرآن
کاربردی


WeblogSkin

أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ


شهید رجبعلی آهنی

ابر برچسب ها


پدرم همیشه می گفت:

به زندگی بعد از مرگ اعتقاد داشته باش

امـــــا من با این مردم

...
به مرگ قبل از زندگی اعتقاد پیدا کردم

و هر روز میمیرم

بی آنکه زندگی کرده باشم...



"
زنده یاد حسین پناهی "


 

گفتم از کوه بگویم قدمم می لرزد

از تو دم می زنم اما قلمم می لرزد

هیبت نام تو یک عمر تکانم داده ست

رسم مردانگی ات راه نشانم داده ست

پی نبردیم به یکتایی نامت زینب

کار ما نیست شناسایی نامت زینب

من در ادراک شکوه تو سرم می سوزد

جبرئیلم همه ی بال و پرم می سوزد

من در اعماق خیالم ... چه بگویم از تو

من در این مرحله لالم چه بگویم از تو

چه بگویم؟! به خدا از تو سرودن سخت است

هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است

چه بگویم که خداوند روایتگر تو است

تار و پود همه افلاک نخ معجر توست

روبروی تو که قرآن خدا وا می شد

لب آیات به تفسیر شما وا می شد

آمدی تا که فقط زینت مولا باشی

تا پس از فاطمه صدیقه صغری باشی

آمدی شمس و قمر پیش تو سو سو بزنند

تا که مردان جهان پیش تو زانو بزنند

چشم وا کردی و دنیای علی زیبا شد

باز تکرار همان سوره ی " اعطینا " شد

عشق عالم به تو از بوسه مکرر میگفت

به گمانم به تو آرام پیمبر می گفت:

بی تو دنیای من از شور و شرر خالی بود

جای تو زیر عبایم چقدر خالی بود

برقعی




چه غریب ماندی ای دل!

نه غمی، نه غمگساری

نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری ..

 

" هوشنگ ابتهاج "




گفتی چه کسی ؟ در چه خیالی ؟ به کجائی ؟



بیتاب تو ام ،

محو تو ام ،

خانه خرابم

 

 

 

بیدل دهلوی




یک درِ بـاز به یک پنجــره از جنــسِ خدا
گنبدی آبی از این همهمه ی شهر جدا
به گل و سبزه و نور و نفس و عشق قسم
تا ابـد دستِ دلم مانده به تسبیـح دعا .....





توبه کردیم که دیگر غم دنیا نخوریم
تا حسین هست غم روزی فردا نخوریم
توبه کردیم که تا سایه هیأت باقیست
لحظه ای حسرت آن جنت اعلا نخوریم
ما حیات دلمان بسته به اشک است و حسین
نان هر سفره بجز سفره زهرا نخوریم
گرچه فردا همه از حشمت تو حیرانند
ما قیامت ز کرامات شما جا نخوریم


کاش فقط دوستم بودی!
می رفتیم گردو بازی و کیف می کردیم
عشق تنها حماقتی بود که تنهاترمان کرده است...


گاه آنکس که درین دیر...مکان می خواهد

یک گنهکار فراریست .....امان می خواهد

گاه آنکس که به رفتن چمدان می بندد

رفتنی نیست دو چشم نگران می خواهد

قصه ی دست من و موی تو هم طولانیست

وصف آن بیشتر از عمر ....زمان می خواهد

عاشقی بار کمی نیست کمر می شکند

خود کشی کار کسی نیست توان می خواهد

چشم من گاه در آیینه تو را می بیند

هر که هر چیز که گم کرده همان می خواهد

این که ....هر کار کنم باز کمت دارم....را

عقل پنهان شده و قلب عیان می خواهد

بر سر عهد گران هستم و تنها ماندم

کار سختیست ولی قلب چنان می خواهد


هر روز فکر می کنم

و روشهای جدیدی برای خودکشی پیدا می کنم

وقت عمل که میرسد به نتیجه اش فکر می کنم

میبینم اصلا ارزش اشک "مادرم" را ندارد

بیخیالش می شوم

و مثل دیروز...

سیگار می کشم


"
حسین پناهی "




تعداد صفحات : 30

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  ... |