چندی است تند، می گذریم از کنار هم

ظاهر خموش و سرد ، و نهان بیقرار هم

رخسار خود به سیلیِ می سرخ کرده ایم

چون لاله ایم ، هر دو بدل داغدار هم

او را غرور حسن و مرا طبع ، سربلند

دیری است وا گذاشته در انتظار هم...

چشم من و تو راز نهان فاش می کند

تا کی نهان کنیم غم آشکار هم

ای کاش آن کسان که بهشت آرزو کنند

عاشق شوند و با مه خود گفتگو کنند...