سلام حضرت باران اجازه می خواهم
و با اجازه تان شعر تازه می خواهم

بیا که غصه شد عادت، بیا که غم داریم
میان فصل زمستان ، بهار کم داریم

به اشک و گریه بی اختیار می خندند
بیا ببین که بر این انتظار می خندند

بیا عدالت مطلق مسیر می خواهد
سپاه منتظرانت امیر می خواهد

زمین و کل زمان را بیا و زیبا کن
حکومت علوی را دوباره برپا کن

بیا و این غم و این انتظار را بردار
به کعبه تکیه بزن ، ذوالفقار را بردار

ببند بر سرت عمامه پیمبر را
دوباره زنده بکن اعتبار حیدر را

بیا بگیر به شمشیر انتقام علی
تو انتقام همان سیلی به مادر را

بیا مدینه و روضه بخوان کنار بقیع
بخوان که اشک بریزیم بغض آن در را

و روضه روضه سری هم به کربلا بزنیم
بخوان تو بوسه ی خنجر به روی حنجر را

تمام کرب و بلا را ببار ای باران
ببار غربت این خواهر و برادر را

سپس کنار همین کاروان برو تا شام
ببین وداع سری با سه ساله دختر را

ببخش حضرت بارانببخش حال مرا
ببخش تا که بگویم کلام آخر را :

اگرچه این شب هجران هنوز تاریک است
آهای مردم دنیا ظهور نزدیک است

اللّهم عجّل لولیّک الفرج