همدمی ‌نیست‌ در این ‌وادی‌ وهم ‌آلوده

کی‌ شود سینه٬ ز هر غصه ‌و غم ‌آسوده

شد جهان ٬دار مکافات ‌و عذابم‌ بسیار

هست‌ جانی‌ و دلی ‌خون ‌ز ره‌ پیموده

یک‌ نشانی ز محبت ‌به‌ من ‌ارزانی دار

دل بی‌عشق بود٬ زندگی‌اش بیهوده

پر شده زندگی خلق ز اندوه و ملال

خرم آنی که ‌به‌ شادی کسان افزوده

کاش ‌می‌شد به ‌همه‌ مهر و صفا می‌دادم

شادمان آن‌که غمی را ز دلی بزدوده

دل او شاد٬ به دنیا و به روز آخر

هر که در حد توان خادم مردم بوده

شده پر جور و جفا٬ رنگ‌ و ریا این عالم

سینه‌ی پر ز محبت٬ شده بد آزرده

دل من پر شده از کینه ٬نجاتم‌بدهید

نیست ‌شایسته‌ی‌ حامی‌که ‌بود افسرده

شده‌ آویزه‌ی ‌گوشم‌ که ‌خدا بخشنده ‌است

سخنی را که ‌خدا٬ خود همه ‌جا فرموده