أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ tag:http://gholub.mihanblog.com 2018-06-18T03:42:36+01:00 mihanblog.com شیرین من... لیلای من ... 2018-03-20T14:10:49+01:00 2018-03-20T14:10:49+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/363 مصطفی پیراسته آرام جانم می­شوی، پشت وپناهم میشوی؟من خسته ازبی مهریم! تومهربانم میشوی؟  درمن نمانده ذره ­­ای، ازحس خوب عاشقیتو ضامن آزادی از... رنج و عذابم می­شوی؟قلبم گواهی می­دهد؛ هم مهربان هم لایقی...آیاتوهم رویای من! فکر و خیالم می­شوی؟من سخت بیمارم ولی! محتاج دارو نیستم!آیا پرستار تب و درد و عذابم می­شوی؟من هرشب از بهر رخت! هذیان به لب دارم همی!آیا تو در بیداریم! ورد زبانم می­شوی؟تاریکی و ظلمت مرا در دام خود کرده اسیر!آیا چراغ روشنِ شبهای تارم می­شوی؟سیمین تنی شکر لبی! افتاده در دامت د آرام جانم می­شوی، پشت وپناهم میشوی؟

من خسته ازبی مهریم! تومهربانم میشوی؟

  درمن نمانده ذره ­­ای، ازحس خوب عاشقی

تو ضامن آزادی از... رنج و عذابم می­شوی؟

قلبم گواهی می­دهد؛ هم مهربان هم لایقی...

آیاتوهم رویای من! فکر و خیالم می­شوی؟

من سخت بیمارم ولی! محتاج دارو نیستم!

آیا پرستار تب و درد و عذابم می­شوی؟

من هرشب از بهر رخت! هذیان به لب دارم همی!

آیا تو در بیداریم! ورد زبانم می­شوی؟

تاریکی و ظلمت مرا در دام خود کرده اسیر!

آیا چراغ روشنِ شبهای تارم می­شوی؟

سیمین تنی شکر لبی! افتاده در دامت دلم!

من عاشقی دلداده ام! جانا شکارم می­شوی؟

فصل نبودنهای تو! فصل خزان است ای دریغ!

شیرین من لیلای من...فصل بهارم می­شوی؟

محبوب من رحمی بکن!هجران قرار ما نبود!

ای مهربان دلدار من !صبرو قرارم می­شوی؟

درپهنه این آسمان! یک نقطه در کیهان منم!

اینک تو اسماء دلم، یا کهکشانم می­شوی؟

خواهم که پنهانم کنی!پنهان میان جان خود!

من خواستار رویشم ! گرمای جانم می­شوی؟

.................

پ ن: سال 1396 برای من سال واقعا عالی ای بود؛ و واقعا خداوند را به خاطر تمام این نعمتها شاکرم.

 شیرین من ... لیلای من ...

]]>
هر چه هستی باش... 2017-12-06T18:44:35+01:00 2017-12-06T18:44:35+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/362 مصطفی پیراسته با توام ای لنگر تسکین !ای تکانهای دل !ای آرامش ساحل !با توام ای نور !ای منشور !ای تمام طیفهای آفتابی !ای کبود ِ ارغوانی ! ای بنفشابی !با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !با توام ای شادی غمگین !با توام ای غم !غم مبهم !ای نمی دانم !هر چه هستی باش !اما کاش...نه ، جز اینم آرزویی نیست :هر چه هستی باش !اما باش!....پ ن: روز میلاد نبی مکرم اسلام، حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع)؛ با دوستان خوب مسجدی...روشن تر از آفتاب...

با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش!

....

پ ن: روز میلاد نبی مکرم اسلام، حضرت محمد(ص) و امام جعفر صادق(ع)؛ با دوستان خوب مسجدی...روشن تر از آفتاب...

]]>
روشنایی 2017-11-29T19:20:30+01:00 2017-11-29T19:20:30+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/361 مصطفی پیراسته وجود داشتن کافی نیست؛ باید به این بودن روشنایی بخشید.«کارل گوستاو یونگ»



وجود داشتن کافی نیست؛ باید به این بودن روشنایی بخشید.

«کارل گوستاو یونگ»
]]>
رفیقی بایدم؛ هم دم... 2017-10-18T17:18:19+01:00 2017-10-18T17:18:19+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/360 مصطفی پیراسته نمی دانم چه می خواهم خدایا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پرسوز ز جمع آشنایان می گریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگی ها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من بظاهر همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند از این مردم، که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بدنام گفتند دل من، ای دل دیوانه من که می سوزی ازین

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پرسوز

ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من
بظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پیرایه بستند

از این مردم، که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند

دل من، ای دل دیوانه من
که می سوزی ازین بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را، بس کن این دیوانگی ها

......
پ ن : ارسالی یکی از بهترین کسانی که خداوند نعمت آشنایی با ایشون را به من هدیه داد... ]]>
شکنجه بیشتر از این؟؟؟ 2017-09-22T17:55:38+01:00 2017-09-22T17:55:38+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/359 مصطفی پیراسته خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد شکنجه بیشتر از این، که پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟ چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر به راحتی، کسی از راه ناگهان برسد ... رها کنی، برود، از دلت جدا باشد به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد به او که عاشق او ب

خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به منِ خسته بی‌گمان برسد

شکنجه بیشتر از این، که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد؟

چه می‌کنی اگر او را که خواستی یک عمر
به راحتی، کسی از راه ناگهان برسد ...

رها کنی، برود، از دلت جدا باشد
به آنکه دوست‌ترش داشته ... به آن برسد

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد

گلایه‌ای نکنی بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که ... نه! نفرین نمی‌کنم که مباد
به او که عاشق او بوده‌ام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

نجمه زارع

]]>
نمیدانم... 2017-07-10T20:52:19+01:00 2017-07-10T20:52:19+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/358 مصطفی پیراسته نمی دانم چه می خواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته ست در تنگ قفس باز است و افسوس که بال مرغ آوازم شکسته ست نمی دانم چه می خواهم بگویم ...غمی در استخوانم می گدازد خیال ناشناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد گهی در خاطرم می جوشد این وهم ز رنگ آمیزی غمهای انبوه که در رگهام جای خون روان است سیه داروی زهرآگین اندوه فغانی گرم وخون آلود و پردرد فرو می پیچیدم در سینه تنگ چو فریاد یکی دیوانه گنگ که می کوبد سر شوریده بر سنگ سرشکی تلخ و شور از چشمه دل


نمی دانم چه می خواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته ست
در تنگ قفس باز است و افسوس


که بال مرغ آوازم شکسته ست


نمی دانم چه می خواهم بگویم
...
غمی در استخوانم می گدازد
خیال ناشناسی آشنا رنگ


گهی می سوزدم گه می نوازد


گهی در خاطرم می جوشد این وهم
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است


سیه داروی زهرآگین اندوه


فغانی گرم وخون آلود و پردرد
فرو می پیچیدم در سینه تنگ
چو فریاد یکی دیوانه گنگ


که می کوبد سر شوریده بر سنگ


سرشکی تلخ و شور از چشمه دل
نهان در سینه می جوشد شب و روز
چنان مار گرفتاری که ریزد


شرنگ خشمش از نیش جگر سوز


پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش


که بی سامان به ره افتد شبانگاه


درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم


غمی ‌افتاده ، دردی گریه آلود


" نمی دانم چه می خواهم بگویم "

                                                                                                             هوشنگ ابتهاج

]]>
شهادت... 2017-06-21T19:55:15+01:00 2017-06-21T19:55:15+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/357 مصطفی پیراسته " خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

" خدایا تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه شهادت مجهز کردی که علیه طاغوتها وستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ خود ، ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین علیه السلام قدم بگذارند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرنها دستخوش چپاول ستمگران بود دوباره کسب کنند."

]]>
سکوت کردی و ... 2017-01-29T15:52:45+01:00 2017-01-29T15:52:45+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/356 مصطفی پیراسته سکوت کردی و این اول شنیدن بود سکوت کردن تو لب گشودن من بود به چشم‌های تو سوگند می‌خورم که دلم به بازگشتن تو، ماندن تو، روشن بود من و تو در نظر دوست چون گُلیم و بهار همین علاقه ما خار چشم دشمن بود ببین حکایت انسان و عشق دور از هم حکایت تن بی جان و جان بی تن بود تو دل بریده‌ای از من چنان که رود از کوه سرت بلند! که روزی به شانه من بود...

سکوت کردی و این اول شنیدن بود
سکوت کردن تو لب گشودن من بود

به چشم‌های تو سوگند می‌خورم که دلم
به بازگشتن تو، ماندن تو، روشن بود

من و تو در نظر دوست چون گُلیم و بهار
همین علاقه ما خار چشم دشمن بود

ببین حکایت انسان و عشق دور از هم
حکایت تن بی جان و جان بی تن بود

تو دل بریده‌ای از من چنان که رود از کوه
سرت بلند! که روزی به شانه من بود...

]]>
مانده بود زندگی... 2016-11-13T16:24:21+01:00 2016-11-13T16:24:21+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/354 مصطفی پیراسته ]]> آری... 2016-11-11T12:18:19+01:00 2016-11-11T12:18:19+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/353 مصطفی پیراسته امشب به ساز خاطره مضراب می زنم مضراب را به یاد تو بی تاب می زنم آری‚ کویر عاطفه‌ام‚ تشنه توام دل را به یاد توست که بر آب می زنم فانوس آسمانی و من هم ستاره وار چشمک به سوی زورق مهتاب می زنم رفت آن شبی که اشک مرا خواب می ربود ‍« امشب به سیل اشک ره خواب می زنم » بین هجوم این همه تصویر رنگ رنگ تنها نگاه توست که در قاب می زنم حسین منزوی

امشب به ساز خاطره مضراب می زنم
مضراب را به یاد تو بی تاب می زنم

آری کویر عاطفه‌ام تشنه توام
دل را به یاد توست که بر آب می زنم

فانوس آسمانی و من هم ستاره وار
چشمک به سوی زورق مهتاب می زنم

رفت آن شبی که اشک مرا خواب می ربود
« امشب به سیل اشک ره خواب می زنم »

بین هجوم این همه تصویر رنگ رنگ
تنها نگاه توست که در قاب می زنم

حسین منزوی

]]>
اجازه ندهیم... 2016-09-12T05:54:03+01:00 2016-09-12T05:54:03+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/352 مصطفی پیراسته در هر حرفه‌ای که هستیم، اجازه ندهیم با مشکلات آزرده‌خاطر شویم و نگذاریم بعضی لحظات تأسف‌بار که برای هر ملتی پیش می‌آید ما را به اندوه و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌هایمان زندگی کنیم و برای اعتلای خود و پیشرفت کشورمان تلاش کنیم. هر پاداشی که زندگی به تلاش‌هایمان بدهد و یا ندهد؛ هنگامی‌که به پایان تلاش‌هایمان نزدیک می‌شویم، هر کدام‌مان این حق را داریم که با صدای بلند بگوئیم: «آنچه را که در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام.»       &

در هر حرفه‌ای که هستیم، اجازه ندهیم با مشکلات آزرده‌خاطر شویم و نگذاریم بعضی لحظات تأسف‌بار که برای هر ملتی پیش می‌آید ما را به اندوه و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه‌ها و کتابخانه‌هایمان زندگی کنیم و برای اعتلای خود و پیشرفت کشورمان تلاش کنیم. هر پاداشی که زندگی به تلاش‌هایمان بدهد و یا ندهد؛ هنگامی‌که به پایان تلاش‌هایمان نزدیک می‌شویم، هر کدام‌مان این حق را داریم که با صدای بلند بگوئیم: «آنچه را که در توان داشته‌ام، انجام داده‌ام.»

                                                                                                                                    لوئی پاستور

]]>
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فی آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ... 2016-08-12T12:59:46+01:00 2016-08-12T12:59:46+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/350 مصطفی پیراسته اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فی آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ

اَلسَّلامُ عَلَیْكَ فی آناءِ لَیْلِكَ وَاَطْرافِ نَهارِكَ





]]>
هم دمی نیست در این وادی وهم آلوده... 2016-08-08T13:31:52+01:00 2016-08-08T13:31:52+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/349 مصطفی پیراسته همدمی ‌نیست‌ در این ‌وادی‌ وهم ‌آلوده کی‌ شود سینه٬ ز هر غصه ‌و غم ‌آسوده شد جهان ٬دار مکافات ‌و عذابم‌ بسیار هست‌ جانی‌ و دلی ‌خون ‌ز ره‌ پیموده یک‌ نشانی ز محبت ‌به‌ من ‌ارزانی دار دل بی‌عشق بود٬ زندگی‌اش بیهوده پر شده زندگی خلق ز اندوه و ملال خرم آنی که ‌به‌ شادی کسان افزوده کاش ‌می‌شد به ‌همه‌ مهر و صفا می‌دادم شادمان آن‌که غمی را ز دلی بزدوده دل او شاد٬ به دنیا و به روز آخر هر که در حد توان خادم مردم بوده شده پر جور و جفا٬ رنگ‌ و ریا این عالم سین

همدمی ‌نیست‌ در این ‌وادی‌ وهم ‌آلوده

کی‌ شود سینه٬ ز هر غصه ‌و غم ‌آسوده

شد جهان ٬دار مکافات ‌و عذابم‌ بسیار

هست‌ جانی‌ و دلی ‌خون ‌ز ره‌ پیموده

یک‌ نشانی ز محبت ‌به‌ من ‌ارزانی دار

دل بی‌عشق بود٬ زندگی‌اش بیهوده

پر شده زندگی خلق ز اندوه و ملال

خرم آنی که ‌به‌ شادی کسان افزوده

کاش ‌می‌شد به ‌همه‌ مهر و صفا می‌دادم

شادمان آن‌که غمی را ز دلی بزدوده

دل او شاد٬ به دنیا و به روز آخر

هر که در حد توان خادم مردم بوده

شده پر جور و جفا٬ رنگ‌ و ریا این عالم

سینه‌ی پر ز محبت٬ شده بد آزرده

دل من پر شده از کینه ٬نجاتم‌بدهید

نیست ‌شایسته‌ی‌ حامی‌که ‌بود افسرده

شده‌ آویزه‌ی ‌گوشم‌ که ‌خدا بخشنده ‌است

سخنی را که ‌خدا٬ خود همه ‌جا فرموده

]]>
نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او... 2016-06-22T12:59:37+01:00 2016-06-22T12:59:37+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/347 مصطفی پیراسته شب و روزم گذشت به هزار آرزو نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او نه سلامم سلام، نه قیامم قیام نه نمازم نماز، نه وضویم وضو دل اگر نشکند به چه ارزد نماز نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو نه به جانم شرر، نه به حالم نظر نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است همه جا «لاشریک... »،  همه جا  «وحده... » نبرد غیر اشک، دل ما را به راه نکند غیر آه، دل ما را رفو نشوی تا حزین هله با مِی

شب و روزم گذشت به هزار آرزو

نه رسیدم به خویش، نه رسیدم به او

نه سلامم سلام، نه قیامم قیام
نه نمازم نماز، نه وضویم وضو

دل اگر نشکند به چه ارزد نماز
نه بریز اشک چشم، نه ببر آبرو

نه به جانم شرر، نه به حالم نظر
نه یکی حسب‌حال، نه یکی گفت‌وگو

نه به خود آمدم، نه ز خود می‌روم
نه شدم سربلند، نه شدم سرفرو

همه جا زمزمه است، همه جا همهمه است
همه جا «لاشریک... »،  همه جا  «وحده... »

نبرد غیر اشک، دل ما را به راه
نکند غیر آه، دل ما را رفو

نشوی تا حزین هله با مِی نشین
هله سر کن غزل، هله تر کن گلو

به سر آمد اجل، نسرودم غزل
همه‌اش هوی و های، همه‌اش های و هو

هله امشب ببر به حبیبم خبر
که غمش مال من، که دلم  مال او

هله از جانِ جان، چه نوشتی؟ بخوان !
هله گوش گران! چه شنیدی؟ بگو !

بِبَریدم به دوش، به کوی می‌فروش
که شرابم شراب، که سبویم سبو...

]]>
هی میرویم و ... 2016-06-06T04:23:42+01:00 2016-06-06T04:23:42+01:00 tag:http://gholub.mihanblog.com/post/346 مصطفی پیراسته هی میرویم و جاده به جایی نمی رسد قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد   چون کوه، پای حرف خودم  ایستاده ام کوهی که ایستاده، به جایی نمی رسد!   دریا هنوز هست ولی مانده ام چرا این رود بی اراده به جایی نمی رسد؟!   دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است دنیا که صاف و ساده به جایی نمی رسد!   تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم هرگز کسی پیاده به جایی نمی رسد   ما را برای در به دری آفریده اند هی می رو


هی میرویم و جاده به جایی نمی رسد

قولی که عشق داده، به جایی نمی رسد

 

چون کوه، پای حرف خودم  ایستاده ام

کوهی که ایستاده، به جایی نمی رسد!

 

دریا هنوز هست ولی مانده ام چرا

این رود بی اراده به جایی نمی رسد؟!

 

دنیا همیشه عرصه ی پیچیده بودن است

دنیا که صاف و ساده به جایی نمی رسد!

 

تاریخ را ورق زدم و مطمئن شدم

هرگز کسی پیاده به جایی نمی رسد

 

ما را برای در به دری آفریده اند

هی می رویم و جاده به جایی نمی رسد

 

 

                                                                                                                                                                                                              حسین طاهری
]]>